تبليغاتX
¸.•**•.¸ღ♥ღ تا حیاط خلوت خداღ¸.•**•...ـ

فكره  گرفتاري هام خواب رو از چشمام گرفته بود..آخرين بار كه صفحه ي گوشيمو روشن كردم و نگاه انداختم ساعت 2 بود.

.

.

.هنوز هوا تاريك بود كه با صداي مامانم از خواب بيدارشدم.هوا خيلي سرد بود

فكره اينكه بايد از توي اون رخت خواب گرم و نرم بلند شم برم وضو بگيرم عصبيم ميكرد.بلاخره هرجور بود نمازمو خوندم و  از خونه زدم بيرون

هواي سرد و قيافه ي خواب آلود دوستم و فكره برنامه ي سنگينه اون روزم  همه دست به دست هم داده بودن كه  اون مسير رو بدون هيچ حرفي طي كنيم

با خودم گفتم اينجور نميشه بايد با انرژي باشم.سرمو بالا گرفتم و خودمو جفت كردم به دوستمو دستشو محكم گرفتم وقتي با اون چشماي خواب الودش با تعجب بهم نگاه انداخت بش چشمكي زدمو بدون هيچ حرفي به راهمون ادامه داديم

با خودم جمله ي هميشگي رو تكرار كردم..اينكه من بايد به مشكلات و گرفتاري هام غلبه كنم  نه اونها به من

و ذهنم رفت روي ادمهايي كه با ماشينو موتور وپياده از كنارمون ميگذشتن

با خودم گفتم امكان نداره هيچ كدوم از اين ادمها مشكلي توو زندگيشون نداشته باشن..به گذر روزهاي عمره خودم و اون ادمها فكر كردم وخوشحال شدم از اينكه هنوز براي قشنگ تر كردن روزهاي عمرم فرصت هاي  زيادي دارم

به يك چهارراه رسيديم..خيلي شلوغ بود

دو پسر كم سن و سال از دور ديدم كه  قدم هاي بلند برميداشتنو بلند بلند مي خنديدن

پسرك قد كوتاه تر چهره ي جذابي داشت و همين باعث شد بهش خيره شم..

صورتش از سرما قرمز شده بود و از دهنش بخار ميومد.چشماي خاكستري رنگ و درشتش با رنگ شال گردنش ست بود

شال گردنش دست بافت بود.. شايد مادرش براش بافته بود

محو چهره ي پسرك بودم كه دوستش با صداي بلند گفت : "امير اتوبوس....." و شروع كرد به دويدن

امير..همون پسرك چشم درشت پشت سره دوستش شروع كرد به دويدن كه كتابش از دستش افتاد

وقتي كه امير برگشت تا كتابشو از زمين برداره دوستش از خيابون رد شد

اما من نگران بودم كه امير..همون پسرك چشم درشت..از اتوبوس جا نمونه

دوستش باز هم با صداي بلند داد زد امير زود باش..

امير داشت ميدويد

يك لحظه ديدم كه  امير روي بلوار تعادلش رو از دست داده و داره ميفته تووي جاده

خواستم چشمهامو ببندم ولي نتونستم

 افتاد تووي جاده و ماشين با سرعت از روش رد شد..

چشمهام سياهي رفت

 دوستم همراه با چند نفر ديگه در حاله داد زدن بود..

و امير همون پسرك چشم درشت روي جاده دراز كشيده بود و كتابش يك متري اون طرف تر افتاده بود و اسكانس هايي  از بالا رووي شال گردنه خاكستريش انداخته ميشد

.

.

اتوبوس از راه رسيد..همه ي صندلي ها پربود.چند نفري هم ايستاده بودند

ايستگاه هم شلوغ بود..چند مرد و زن و ده نفري دانش آموز.همه سوار شدند و اوتوبوس حركت كرد...

 

پ نوشت :  براي صبره دل مادرش كه حتما به اندازه ي زيبايي چشمهاي پسركش اشك ريخته دعا كنيد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 21:21 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

انگاهكه در استان مرگم

                              دستهايت را بر روي چشمهايم بگذار

انگاه كه در استان مرگم

بگذار گندم دستهايت

طراوتشان را يكبار ديگر

بر فراز من پرواز دهند..

بگذار لطافتي را كه به تفسير سرنوشتم انجاميد احساس كنم

                                     انگاه كه در استان مرگم

ميخواهم وقتي كه مردم باز هم زندگي كني

ميخواهم گوشهايت باز هم صداي باد را بشنوند

ميخواهم به واسطه ات

عطر خوش دريا را كه هر دو دوست ميداشتيم استشمام كنم

و به قدم زدن به ساحلي كه در ان گام بر ميداشتيم ادامه دهم..

 

تا با تو زنده باشم

تا در تو زنده باشم

مي خواهم هر انچه را دوست ميداشتم زندگي كني

و تويي انكه بيش از هر چيز

                            دوست ميداشتم.

 

تقدیم به داداش موشیم که قلبش به پاکی و وسعت اسموناس

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 14:51 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

سالها پيش همچين شبي 1 شهريور وارد اين دنيا شدم

و الان سالگرده همون شبه!

تولدم مبارك!!

همين

+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 23:34 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

دست خودت نیستــــ

زن که باشے ;


گاهے دوستـــــــ دارے

تکیهــــ  بدهے...پنــــاه ببـــرے...ضعیفـــــ باشے

گهگاه حریصانه بو مے کنے

شاید عطر تلــــخ و گــــس مردانه اش

لابه لاے انگشتانت باقے مانده باشد

دست خودت نیست

زن که باشے ;

گاهے رهایش مے کنے و پشت سرش آبـــــ مے ریزے

و قناعت مے کنے به رویاے حضــــورش

به این امــــید که او خوشبختــــــ باشد

دستـــــ خودتــــــ نیست

زن که باشے...!

همــــه ے دیـــ ـــوانگـــے هـــــ ــــاے عـــــ ـــالم را بلــــــ ـــدے

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 17:1 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"


نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"


برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"


ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"

دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

 

آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

_________________________________________________________________________________________

 پ نوشت : گاهي حس ميكنم مشكلي كه دارم حل نشدنيه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 12:5 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

زخمي بر پهلويم است و روزگار بر آن نمك ميپاشد..

و من از درد پيچ و تاب ميخورم

و همه خيال ميكنند ميرقصم ..

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 19:10 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

اسکار حق توست !

مرا خوب فیلم کردی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 21:23 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

باید دست ها را بلند کرد به نشانه تسلیم . چشم هایت جادوگرانی بی رقیبند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:17 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

    این روزها با هر که دوست می شوم  احساس می کنیم

آنقدر دوست(!) بوده ایم که دیگر وقت خیانت است....

+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 20:19 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |

هر انساني حداكثر دردي رو كه ميتوونه تحمل كنه 45 واحده! اونم حداكثر !

يه مادر موقه ي زايمان 57 واحد درد رو تحمل ميكنه !!!!

پس قدر مادراتونو بدونيد...همين..

مامان جونم روزت مبارك عزيز دلم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 0:40 توسط مریمღ♥ღ ☆•.ღ☆ ღ |